على اكبر دهخدا

1534

امثال و حكم ( فارسى )

خانقه خالى شد و صوفى نماند * گرد از رخت آن مسافر مىفشاند خادم آمد . گفت صوفى خر كجاست ؟ * گفت خادم ريش بين ! جنگى بخاست . گفت خر را من به تو بسپرده‌ام * من ترا بر خر موكل كرده‌ام گفت من مغلوب بودم صوفيان * حمله آوردند و بودم بيم جان گفت گيرم از تو ظلما بستدند * قاصد جان من مسكين شدند تو نيائى و نگوئى مر مرا * كه خرترا مىبرند اى بىنوا گفت و اللّه آمدم من بارها * تا ترا واقف كنم زين كارها تو همى گفتى كه خر رفت اى پسر * از همه گويندگان با ذوق‌تر باز ميگشتم كه او خود واقف است * زين قضا راضى است مرد عارف است گفت آن را جمله ميگفتند خوش * مر مرا هم ذوق آمد گفتنش . . . * . . . و رجوع به : از خلاف آمد عادت . . . ، شود . مر مغى را گفت مردى كايفلان هين مسلمان شو بباش از مؤمنان گفت اگر خواهد خدا مؤمن من شوم * در فزايد فضل هم موقن شوم گفت ميخواهد خدا ايمان تو * تا رهد از دست دوزخ جان تو ليك نفس زشت و شيطان لعين * مىكشندت جانب كفران و كين گفت اى منصف چو ايشان غالبند * يار آن باشم كه باشد زورمند يار آن خواهم بدن كو غالب است * آنطرف افتم كه غالب جاذب است ( . . . چون خدا ميخواست از من صدق زفت * خواستش چه سود چون پيشش نرفت نفس و شيطان خواهش خود پيش برد * و آن عنايت قهر گشت و خرد و مرد تو يكى قصر و سرائى ساختى * وندرو صد نقش خوش افراختى خواستى مسجد بود آن جاى خير * ديگرى آمد مر آن را ساخت دير يا تو بافيدى يكى كرباس تا * خوش بسازى بهر پوشيدن قبا تو قبا ميخواستى خصم از نبرد * رغم تو كرباس را شلوار كرد چارهء كرباس چبود جان من * جز زبون راى آن غالب شدن بندهء آن ديو مىبايد شدن * چونكه غالب اوست در هر انجمن آنچه او خواهد مراد او شود * از كه كار من دگر نيكو شود من اگر ننگ مغان يا كافرم * آن نيم كه بر خدا اين ظن برم